مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟
جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم،
برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود ! یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود... مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست ! یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ... مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . به فکر فرو رفت ... باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد ! ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد : از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد! او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد! وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!! سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود... حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!! اما او دیگر با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است همانند بقيه مردم!!!
داستان بیسکوییت
يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.
او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب كرد. در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.
وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»
ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.
وقتي كه تنها يك بیسکویت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد: «حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»
مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!! او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد . . .
يادش رفته بود كه بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.
آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد.
..سرگذشت شگفت انگیز دختری که شاهد مراسم تدفین خود بود
آيا كسي را ميشناسيد كه شاهد فيلم مراسم خاكسپاري خود باشد و احساس خود را از ديدن احساسات حاضران و حرفهاي آنها بيان كند؟
احتمالاً ويتني كريك بيست و يك ساله، تنها شخص زنده در تمام دنياست كه اين تجربة خارق العاده را پشت سر گذاشته! هر چند، حتي او هنوز هم با گذشت دو سال نميتواند كلمات دقيقي براي بيان عواطف خود در مورد اين ماجراي عجيب پيدا كند، اما او كسي است كه به نوعي از عالم مردگان بازگشته.
يكي از روزهاي تابستان سال گذشته، ويتني كنار پدرش در اتاق نشيمن خانهشان كنترل ويدئو را در دست گرفت و با حسي دوگانه به تماشاي مراسم تدفين خود نشست و آنچه را كه عزيزانش در مورد زندگي كوتاه او گفته بودند، شنيد.
بيش از هزار و چهارصد نفر در كليساي شهر كالدوينا جمع شده بودند تا با وي خداحافظي كنند و به خانوادة داغدارش كه دختر نوزده سالة خود را از دست داده بودند، تسليت بگويند. هيچ يك از حاضران، هرگز تصور نميكرد روزي ويتني با چشمهاي خودش تمام اين مراسم را ببيند. او با ترس و اندوه به صحبتهاي دوستانش گوش داد. آيا آنها واقعاً دربارهاش صحبت ميكردند؟ آيا او توانسته بود تا اين حد براي اطرافيانش عزيز باشد؟ غصة عميق مادر و پدر و خواهرش دربارة آرزوهايشان و روزهايي كه نتوانسته بودند در كنار هم ببينند، اصلاً راحت نبود. ويتني آرزو ميكرد هر چه زودتر فيلم تمام شود و مطمئن بود تا آخر عمر ديگر سراغ اين نوار نخواهد آمد.
شايد تمام اين ماجرا از ديد يك ناظر بيگانه، داستاني خيالي و سرگرم كننده باشد، اما ويتني و خانوادهاش با اين كابوس واقعي زندگي كردهاند. در واقع يك اشتباه در تعيين هويت باعث شد تا پس از تصادفي سهمگين، تنها بازماندة حادثه درست شناسايي نشود و با هويت يكي از همكلاسيهاي مقتولش به بيمارستان منتقل گردد.
ادامه مطلب
ماجرای دو گرگ
دو تا گرگ بودند كه از كوچكی با هم دوست بودند و هر شكاری كه به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یك غار با هم زندگی می كردند. یك سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست كه این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شكارهای پیش مانده بود خوردند كه برف بند بیاید و پی شكار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند، برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.
ادامه مطلب
فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های "استاد" تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما "فرصت یادگیری" و یا "آموزش دادن" را می دهند. در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود، ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت. شاگرد گفت: "این مکان را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم، در بهشت بسر می بردند، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند."
"استاد" گفت: "من گفتم "آموختن" و "آموزش" دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد، کافی نمی باشد بایستی دلایل را بررسی کرد پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علت هایش بشویم. سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. یک زوج و سه فرزند با لباسهای پاره و کثیف. "استاد" خطاب به پدر خانواده گفت: "شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید، در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟"
آن مرد نیز در "آرامش" کامل پاسخ داد: "دوست من، ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه، چند لیتر شیر به ما می دهد. یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم. با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر، کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم. و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.
"استاد" فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه، رو به شاگرد کرد و گفت: "آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن!"
شاگرد گفت : اما این كار صحیحی بنظر نمی رسد، آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.
و فیلسوف نیز ساکت ماند ... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نیز در آن حادثه مرد. این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها، زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود، تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع، از آن خانواده تقاضای "بخشش" و به ایشان کمک مالی نماید.
اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده، ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند، مایوس و ناامید گردید. ناگهان غریبه ای را دید و از او سوال کرد: "آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟" جوابی که دریافت کرد، این بود: "آنها همچنان صاحب این مکان هستند."
مرد، وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد. صاحب خانه او را شناخت و از احوالات "استاد" فیلسوفش پرسید. اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان و زندگی به آن خوبی شده اند.
آن مرد گفت: "ما دارای یک گاو بودیم، اما وی از صخره پرت شد و مرد. در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم. گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب یکسال سخت گذشت، اما وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور حبوبات، پنبه و سبزیجات معطر بودم. هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که: چه خوب شد آن گاو مرد."
برداشتی از داستان گــاو، اثر : "پائولو كوئیلو"
بچه دار شدن آرايشگر
در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي ميكرد كه سالها بچهدار نميشد. او
نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان
اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد!
روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد
خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر
خواست مغازهاش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر
از طرف قناد دم در بود.
روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند،
آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش
را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم
در بود.
روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به
او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد.
حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه
نظرهاي روبرو شد؟
فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.
.
چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده
بودند و غر ميزدند كه پس اين مردك چرا مغازهاش را باز نميكنه
شیر و سگ
روزی بود، روزگاری بود
یک روز یک سگ آمد پیش شیر و گفت: سلام.
شیر گفت: علیک سلام، چه میگویی؟
سگ گفت: میخواهم با تو کشتی بگیرم.
شیر گفت: عجب رویی داری! ما سربه سر شما نمیگذاریم برای اینکه میگویند با وفا هستید. حالا کارت به جایی رسیده که بیایی با من ادعای همسری و هموزنی کنی؟ مگر نمیدانی من کی هستم؟
سگ گفت: چرا میدانم، ما از یک جنس هستیم. مگر نمیبینی که هر دو گوشت میخوریم و هر دو موقع ادرار یک پایمان را بالا میگیریم.
شیر گفت: «خوب، شما از ما تقلید میکنید ولی این همجنسی نیست پس چرا هیچ کار دیگرتان به ما شباهت ندارد. شما به هوای یک لقمه نان طوق بندگی به گردن میگذارید و برای دیگران سگ دوی میکنید. من از کسی که به دستور دیگران زندگی میکند خوشم نمیآید. ما وقتی هم اسیر میشویم و توی قفس هستیم باز هم شیر هستیم، این کجایش به هم شبیه است؟»
سگ گفت: «خوب، اگر راست میگویی و حریف هستی بیا دست و پنجه نرم کنیم.»
شیر گفت: «من با ضعیفتر از خود زور آزمایی نمیکنم. ما هم وزن نیستیم. اگر تو را زمین بزنم افتخاری ندارد، اگر هم از تو شکست بخورم دلیل بزرگی تو نیست ولی مایة ننگ من هست. کسی که با ضعیفتر از خود زورآزمایی میکند در خودش هم ضعفی سراغ دارد و من به قدرت خود ایمان دارم.»
سگ گفت: «خیلی خوب، حالا که اینطور شد من هم میروم پیش همه حیوانات صحرا و میگویم شیر از من ترسید و با من کشتی نگرفت.»
شیر گفت: «برو پی کارت، من سرزنش همة حیوانات دیگر را خوشتر دارم از اینکه شیرها مرا سرزنش کنند که چرا به یک سگ ضعیف زور میگویی. اصلا وقتی من با تو کشتی بگیرم شیرها حق دارند در شیر بودن من شک کنند. شیر اگر شیر است باید با شیر کشتی بگیرد.»
برگرفته از کتاب ده حکایت «قصههای تازه از کتابهای کهن»
در
یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
مدیر به منشی: کارهاتو روبراه کن باید برای یه هفته با هم بریم ماموریت. منشیه به شوهرش زنگ میزنه میگه: من باید با رئیسم برم ماموریت اداری، کارهاتو روبراه کن چون واسه یه هفته کارهای خوونه و بچه ها میافته رو دوشِت. شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش میگه: زنم یه هفته نیست، کارهاتو روبراه کن پاشو بیا پیش من. دوست دختره هم تدریس خصوصی موسیقی میکرده زنگ میزنه به شاگرد کوچولوش میگه: من واسه یه هفته گرفتارم نمی تونم بیام بهت درس بدم. پسره هم زنگ میزنه به پدربزرگش میگه: معلم موسیقیم یه هفته نمیآد ، منم یه هفته میآم پیشت تنها نباشی. پدربزرگه هم زنگ میزنه به منشی شرکت میگه: هماهنگ کن و تاریخ ماموریت رو بنداز عقب. نوه ام یه هفته میآد پیشم. منشی هم زنگ میزنه به خوونه میگه: ماموریت لغو شد دارم میآم خوونه. شوهره هم با دستپاچگی زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شده. نیا که هوا پسه! دختره هم زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاده پس دارم میآم که بریم سر تدریس. پسره زنگ میزنه به پدربزرگش میگه: پدربزرگ شرمنده معلمم برنامه اش عوض شده. نمی تونم بیآم پیشت. پدربزرگه هم زنگ میزنه به منشی شرکتش و میگه: برنامه عوض شد، کارهاتو روبراه کن باید برای یه هفته با هم بریم ماموریت...

_ _ _ _ _
صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم منشی ام ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود
تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!
خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشهگي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.
وقتي داشتيم برميگشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نميكنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد لباس مناسبي بپوشم تا امروز هميشه به يادتون بمونه شما هم راحت باشيد راحت راحت
خواهش مي كنم در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقهاي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچههام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو ميخوندند.
در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد...
حکایتی از کریم خان زند
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند...
سربازان مانع ورودش مي شوند !
خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند...
مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد : چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟
مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم !
خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!
مرد مي گويد من خوابيده بودم!!!
خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود ...
مرد مي گويد : من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم تو بيداري...!
خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم...
مرگ همکار
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!» کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: «تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید. مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
ادامه مطلب
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود،
با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده.
يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود " پدر " !!
با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:
ادامه مطلب
بهترین قلب دنیا
روزی مردجوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و وبا صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان وبقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود، اما آنها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند وگوشه هایی دندانه دندانه درقلب او دیده می شد . دربعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود .مردم با نگاهی خیره به اومی نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مردجوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی ! قلبت رابا قلب من مقایسه کن، قلب تو تنها مشتی زخم و خراش وبریدگی است . پیرمرد گفت درست است . قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هرزخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام ، اما این دو عین هم نبوده اند.
گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند . بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق هستند گرچه دردآورند، اما یادآورعشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارها ی عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبای واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود ولی از همیشه زیباتر بود .
یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟!
درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...
پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسیدند...
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمیافتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟
یکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش میآید، برآید.
موقعیت بن بست (رابطه رییس و منشی
)
رئیس به منشی :برای یک هفته سفر خارجی برنامه ریزی کنید. منشی با همسر خود تماس میگیرد ومی گیوید برای یک هقته باید با رئیس اداره به سفر خارجی بروم همسر منشی با معشوقه پنهانی خود تماس می گیرد : همسرم برای یک هفته به مسافرت میرود و ما می توانیم یک هفته را در کنار هم باشیم منشی با پسر بچه که معلم خصوصی اش بود تماس میگیرد و به او می گوید یک هفته کار دارد و نمی تواند برود ...پسر بچه با پدر بزرگ خود تماس می گیرد و می گوید معلم من برای یک هفته گرفتار است و ما می توانیم این هفته را باهم بگذرانیم. پدر بزرگ و یا همان رئیس اول با منشی اش تماس می گیرد که این هفته را باید با نوه ام بگذرانم و ما نمیتوانیم به مسافرت برویم.
منشی به همسرش زنگ می زند که برای رئیسم مشکلی پیش آمده و مسافرت لغو شد و مرد با منشی خود تماس می گیرد :ما نمیتوانیم این هفته با هم باشیم. مسافرت همسرم کنسل شد. منشی با پسر بچه تماس می گیرد که این هفته مثل گذشته کلاسمان را ادامه میدهیم. پسر با پدر بزرگش: معلمم این هفته کلاس را ادامه میدهد. ببخشید و ما نمی تونیم باهم باشیم و پدربزرگ (همان رئیس) مجددا با منشی تماس می گیرد گه دوباره برای سفر برنامه ریزی کنید
...ادامه مطلب
چگونه می توان شخصی را از یک مرگ حتمی نجات داد
در یک گاردن پارتی خانم ژولی پایش به سنگی خورد
وبا پشقاب غذا در دستش به زمین خورد، علت زمین
خوردنش کفش جدید ش بود که هنوز به آن عادت نکرده بود
.دوستان کمک کرده و او را از زمین بلند و بر نیمکتی
نشاندند و جویای حالش شدند.جواب داد حالش خوب است وناراحتی ندارد
.مهماندار پشقاب جدیدی با غذا به ایشان داد
.خانم ژولی بعد از ظهر خوبی را به اتفاق دوستانش گذراند
و بسیار راضی به اتفاق همسرش به خانه برگشت
.چند ساعت بعد همسر ژولی به دوستانی که در
گاردن پارتی بودند تلفن کرد و اطلاع داد که
ژولی را به بیمارستان برده اند
.خانم ژولی در ساعت 18 همان روز در بیمارستان
فوت کرد و پزشگان علت مرک را سکته مغزی
A.V.C (Accident vasculaire cérébral)
تشخیص دادند
.ادامه مطلب
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد میدانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکردهام.
ادامه مطلب
داستان يه حالگيري خيلي شديد!
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش، در يک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان .....
چندين سال پيش بود . ما در يک خانواده خيلي فقير در يک ده دور افتاده به نام "روکي" ، توي يک کلبه کوچك زندگي مي کرديم . روزها در مزرعه کار مي کرديم و شبها از خستگي خوابمان مي برد.
کلبه ما نه اتاقي داشت، نه اسباب و اثاثيه اي، نه نور کافي . از برداشت محصول آنقدر گيرمان مي آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سير بشود . يادم مي آيد يک سال كه نمي دانم به چه علتي محصولمان بي دليل بيشتر از سالهاي پيش شده بود، بيشتر از هميشه پول گرفتيم. يك شب مامان ذوق زده يك مجله خاک خورده و کهنه را از توي صندوق کشيد بيرون و از توش يه عکس خيلي خوشگل از يك آينه نشانمان داد . همه با چشمهاي هيجان زده عکس را نگاه مي کرديم . مامان گفت بياييد اين آينه را بخريم، حالا که کمي پول داريم، اين هم خيلي خوشگل است. ما پيش از اين هيچوقت آينه نداشتيم، اين هيجان انگيزترين اتفاقي بود که مي توانست برايمان بيفتد . پول کافي هم براي خريدش داشتيم . پول را داديم به همسايه تا وقتي به شهر مي رود آن آينه را برايمان بخرد . آفتاب نزده بايد حرکت مي کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، يعني يک روز پياده روي، تازه اگر تند راه مي رفت.
سه روز بعد وقتي همه داشتيم در مزرعه کار مي کرديم، صداي همسايمان را شنيديم که يك بسته را از دور به ما نشان مي داد . چند دقيقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شديم . وقتي بسته را باز کرد مامان اولين کسي بود که جيغ زد : "واي ي ي ي ... حسين آقا، تو هميشه مي گفتي من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!
بابا آينه را گرفت دستش و نگاهي در آن کرد . همينطوري که سيبيلهايش را مي ماليد و لبخند ريزي ميزد با آن صداي کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟ نفر بعدي آبجي کوچيکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجي بزرگه نفر بعدي بود که با هيجان و چشمهاي ورقلمبيده به آينه نگاه مي کرد: مي دونستم موهام رو اينطوري مي بندم خيلي بهم مياد!
با عجله آينه را از دستش قاپيدم و در آن نگاه کردم. مي دانيد در چهار سالگي يك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ريخت افتاده بود. وقتي تصويرم را ديدم، يكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم! بدنم مي لرزيد، دلم مي خواست آينه را بشکنم، همينطور که دانه هاي اشک از چشمانم سرازير بود به بابا گفتم :
يعني من هميشه همين ريختي بودم ؟
- آره عزيزم، هميشه همين ريختي بودي.
- اونوقت تو هميشه من رو دوست داشتي ؟
- آره پسرم، هميشه دوستت داشتم.
- چرا ؟ آخه چرا دوستم داري ؟
- چون تو مال من هستي!
سالها از آن قضيه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه مي کنم و مي بينم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا مي پرسم : يعني واقعاً دوستم داري ؟
و او در جوابم مي گويد: بله.
و وقتي به او مي گويم چرا دوستم داري ؟
به من لبخند مي زند و مي گويد: چون تو مال من هستي
چند حكايت از پائولوكوئيلو
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...
مرشد مي گويد: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند
ادامه مطلب
يك داستان عجيب
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد.. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند...
ادامه مطلب
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت
و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود
و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
منبع: وبلاگ دکتر رویا پور قربان
یک سرگذشت !
۳ سال پیش توی یکی از این سایتا با یه آقایی آشنا شدم که روزی ۱۰۰۰ بار آرزو میکنم ای کاش نمیشدم.
نه اینکه اون آدم بدی باشه یا ایرادی داشته باشه. نه شاید ایراد از من بوده که بیخودی بهش علاقه مند شدم.
به یه صدا و چنتا عکس!!!! اره میدونم خیلی مسخره است ولی شده. سه سال پیش وقتی وارد زندگیم شد
ازش خواهش کردم که واسم رمانتیک بازی در نیاره..
ادامه مطلب
جوانی که می خواست ازدواج کند . هر دختری که پیدا می کرد مادرش نمی پسندید.این موضوع را با یکی از دوستانش در میان گذاشت.رفیقش گفت : دختری پیدا کن که شبیه مادرت باشد . جوان پس از جستجوی زیاد دختر مورد نظر را پیدا کرد که شبیه مادرش بود. وقتی مادرش دختر را دید پسندید ولی موقعی پسر دختر را به پدر نشان داد . پدرش خیلی ناراحت شد و گفت : اصلا قابل تحمل نیست .
زنی زشت روی شوهر را گفت : به من بگو از میان خویشانت که به این خانه می آیند به که روی نمایم و از که رو بپوشانم ؟ شوهر آهی بلند کشید و گفت: زن تو روی از من بپوش به هر که خواهی بنمای.
زن حامله ای رو به پسر 8 ساله خود کرده و گفت : افشین جون دوست داری برادر کوچولو برایت بیاورم یا خواهر کوچولو . افشین : مامان اگه برایت اشکالی ندارد یک سگ پشمالو بیاور . کامبیز پسر همسایه هم دارد.
مرگ همکار
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»
ادامه مطلب
داستان » آخر به چه قيمتي؟
سالها قبل دوستي داشتم به اسم مينو. دختري کلهشق و يکدنده ولي مهربان و عاطفي بود. مينو هميشه کنجکاو و جستجوگر و به قول خودش آنتنهاي مغزش حسابي فعال بود. منظورش چيزي مثل حس ششم، تلهپاتي و اينجور حرفها بود. يک وقتهايي هم به دنبال فالگيري، رمالي و احضار ارواح و اينجور چيزها ميرفت اما شمن اين کارها را نميپسنديدم. حتي از تصور انجام چنين کارهايي احساس ترس و ناامني ميکردم و قلبم ميلرزيد نه از ترس موجوديت روح و جن بلکه به خاطر اينکه نيرويي مرا از انجام چنين کارهايي بازميداشت اما مينو اعتقادي به حرفهاي من نداشت و نظرش اين بود که هر کسي هر چيزي را بايد خودش تجربه کند و آدم بايد جسور باشد
ادامه مطلب
داستان» تَركــان
مادر قوري را از آب سماور كه قلقل ميزد پر كرد. سپس دخترش را صدا زد تا از خواب بيدار شود. تركان، تركان! دو نامازي ويگيل(پاشو نمازتو بخون) دختر جوان غلتي خورد و چشمانش را گشود. دقايقي بعد او كنار حوض نشسته و به صورتش آب ميزد خنكي تا عمق وجودتركان رسوخ كرد و لرزش خفيفي بر اندامش افتاد.
ادامه مطلب
خوشحاليم كه اين داستان مورد استقبال قرار گرفت. به همين خاطر تصميم گرفتيم خلاصهاي كامل از قسمتهاي گذشته را برايتان به چاپ برسانيم.
دختري كه به دليل سختگيري و تعصبهاي قومي در يكي از روستاهاي جنوبي كشور مجبور شد به عقد پسري به اسم رضا درآيد، راهي تهران شد تا به همراه همسرش در هياهوي اين شهر بزرگ زندگياش را شروع كند اما خيلي زود فهميد كه گويي زندگي او روي حباب بنا شده و از استحكام برخوردار نيست.
ادامه مطلب
سلام
من تمام زندگیمو صرف هنر های خوشنویسی و قلمزنی و موسیقی کردم وتا 2 سال پیش هم قصد ازدواج نداشتم خانواده ی فرهنگی و خوبی دارم ……….بگذریم توی محل کارم با یه پسر اشنا شدم خیلی همدیگرو دوست داشتیم اون 3 سال از من کوچیک تر بود ولی اینقدر به هم نزدیک شده بودیم که این چیزها مهم نبود تمام روز تا شب رو با هم میگذروندیم از تمام شهر با هم خاطره داریم هر جا میخواستیم بریم با هم میرفتیم شب تا ساعت 2 یا 3 یا شاید هم بیشتر با موبایل با هم حرف میزدیم اینو هم بگم با هم دعوا و بگو مگو هم داشتیم ولی فقط برای چند ساعت بعد از اون از یادمون میرفت فقط اینو میدونم از بس به همدیگه علاقه داشتیم که هیچ چیز نمیتونست ما رو از هم جدا کنه...
ادامه مطلب
روسپی و راهب
راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !
راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی ?؟!
ادامه مطلب
مکان : ورودی دانشگاه ....
آغاز ترم اول.
بنده خدا ایستاده و داره اینا رو با خودش واگویه می کنه : " یوهو ، ایول ، منم دانشجو شدم ، هی " دکتر ... " روت کم شد؟ دیدی هر کاری کردی نتونستی پسر عموتو بیاری تو دانشگاه؟دیدی به حقم رسیدم؟ یوهو ، ایول دانشجو... "
ادامه مطلب
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند?!
ادامه مطلب
ده نکته مهم ازدواج
آمادگی برای ازدواج:
اينكه با چه فردي و در چه زماني ازدواج كنيد و خود را متعهد به رابطهای مقدماتي كنيد، از جمله تصميمات بسيار با اهميت زندگي است كه پيامدهاي بلند مدت و حتي هميشگي نيز دارد.
بنابراين، نبايد آنها را بي اهميت انگاشت يا شتابزده عمل کرد. همچنين نبايد بدون اطلاعات كافي و ملاحظات دقيق، همسر آينده خود را برگزينيد.
ادامه مطلب



