تبليغاتX
...:: ستاره کویر ::..
 
شعر جديد عليرضا قزوه درباره حوادث پس از انتخابات
 
از رأی‌ها به شیخ همان یک وجب رسید

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

مثنوي فاضل تهراني درباره کروبي دوشنبه چهارم آبان 1388 23:59
مثنوي فاضل تهراني درباره کروبي



ای شیخ به یاد آر همی گردش ایام
اقبال سرآغاز و تباهی سرانجام


در راه ولایت تو بسی حادثه دیدی
بسیار خطرکردی و بسیار دویدی
در ظلمت طاغوت به زندان بشدی چند
دور از زن و فرزند و عزیزان بشدی چند
یک روز چنین بود و دگر روز به دوران
خورشید ولایت ز افق گشت نمایان
تو نیز زدی تکیه به کرسی و ریاست
نام‌آور مجلس شدی و مرد سیاست
یک سنگ پراندی چو بر آن شاه ستمکار
بس مزد گرفتی تو خود از ایزد دادار
نامت بنوشتند به طومار ولایت
در وصف تو خواندند بسی نیک روایت
آن روز دل کفر ز دست تو به خون بود
پیوسته در اندیشه آزار و فسون بود
در مجلس ششم که همه ننگ جهان بود
انصاف تو خود بهتر از آن بی‌خبران بود
افسوس ایا شیخ که در عاقبت کار
یکباره دگرگون بشدت آن همه افکار
یک باره تو از مهر ولایت ببریدی
در دایره ضد ولایت بخزبدی
امروز نگه کن که پی چاک قبایت
بنشسته هر آن طائفه ضد ولایت
دشمن همه جا، لب به ثنایت بگشودند
در مدح تو بسیار حکایت بسرودند
خود طائفه روزه‌خوران یار تو گشتند
اصحاب هر آن فتنه طرفدار تو گشتند
باطل بشد آن سابقه و آن همه ادوار
آتش زدی اندر عمل خویش به یکبار
بیچاره تو و آن دو رفیقت که سرانجام
در عین بصیرت بفتادند در این دام
این روزه‌خوران نیز که همراه شمایند
همراه نپندار که بدخواه شمایند
دشمن که به صدام نگون بخت جفا کرد
او نیز نخواهد به شمایان که وفا کرد
آن روز که بیرون شدی از حزب بهشتی
خود نام خودت بر در دوزخ بنوشتی
امروز شنیدم که دگر توبه نمودی
خواهان ولایت شدی و نوحه سرودی
مردم نپذیرند دگر دام شما را
سوگند و نه پیمان و نه پیغام شما را
تا نام خمینی بود و گردش ایام
همواره شما راست بسی دشنه و دشمنام


*فاضل تهرانی

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

 

مناجات ناشنوايان

ما خيل بندگانيم ما را تو مي‌شناسي

هر چند بي‌زبانيم، ما را تو مي‌شناسي

ويرانه‌ئيم و در دل گنجي ز راز داريم

با آنكه بي‌نشانيم، ما را تو مي‌شناسي

......


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

نگاه کن که غم درون دیده ام دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 13:31

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

اونقدر عاشق میشم ................با صدای معین پنجشنبه بیستم فروردین 1388 18:25

اونقدر عاشق میشم ................

 

اونقدر عاشق میشم ................

اونققدر از تو میگم که میون اسم تو توی آسمون عشق رنگین کمون پیدا بشه

اونقدر عاشق میشم که تو سرزمین عشق بعد مجنون یه نفر صاحب نشون پیدا بشه

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه

تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه فقط تو رو داره فریاد میزنه

 

 

تو هوای تازه ی زندگی هستی

که تو قصر آرزوهایم نشستی

تو همون معجزه و لطف خدایی

که طلسم نا امیدیمو شکستی

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه

تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه فقط تو رو داره فریاد میزنه

 

 

میون گلها نرو سخته پیدا کردنت

آخه تو خودت گلی چه قشنگه دیدنت

میون گلها نرو سخته پیدا کردنت

گل خجالت میکشه از تو و خندیدنت

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه

تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه فقط تو رو داره فریاد میزنه

 

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

چقدر شعر نوشتیم برای باران شنبه هشتم فروردین 1388 4:45

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

اگه از عشق میشه قصه نوشت... شنبه نوزدهم بهمن 1387 16:43

اگه از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت
میشه با ستاره های چشم تو
مغرب نو مشرق نو برپا کرد
میشه از برق نگات
خورشید و خاکستر کرد
میشه از گندمیای سر زلفت
یه عالم شعر نوشت
آره
از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
آره از عشق تو مردن داره
میشه از عشق تو مرد و
دیگه از دست همه راحت شد
میشه از عشق تو مرد و
دیگه از دست تو هم راحت شد
آره
از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
اگر از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت
...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

امشب از آسمان دیده ی تو چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 11:36

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطو بت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو .. بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکو بم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

شعری زیبا ارسالی توسط آرزوی عزیز! دوشنبه ششم آبان 1387 15:51

آرزویی است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله راز اید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز اید
سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که میگوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
میروم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مردم از این حسرت
که چرا نیست ...

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

ضعيف بود و کوچک بود و نا اميد یکشنبه هفتم مهر 1387 18:41

ضعيف بود و کوچک بود و نا اميد

وبارمسئوليتي به دوش مي کشيد

.که سنگين بود و بزرگ بود و کمر شکن

گاهي مومن بود و خدا را بندگي مي کرد و نجيب مي ماند

و گاهي سخاوت داشت و مردم دار بود و به سادگي رفتار مي کرد

.و گاهي همه باورها را به تناقض مي کشاند

.کاش آدم بود و آدم وار زندگي مي کرد

اما براي آدم بودن نقص داشت

.چون فقط احساس بود

.وبا احساسات قوي بود و عظيم بود و استوار

گاهي پر از آه و ناله و ناشکيبايي

.و گاهي پر از شادي و خنده و يقين

.و بي پروا بود و سالم بود و پايبند

و چقدر لطيف بود

.که با نگاهي مي لرزيد

و گاهي زمخت بود

.و مدام ناسازگار

و افسوس که غريب بود

.و غريبانه زندگي مي کرد

.وبي ترديد در سرزمين وجدان او خدا بود

.آه آري اين قصه دلم بود

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

این روزا یکشنبه هفتم مهر 1387 18:40
 

این روزا

این روزا ، دریای دل ، بدجوری طوفانی شده

آسمون این چشا ، بدجوری بارانی شده

این روزا ، جای یه چیزی ، توی قلبم خالیه

تكسوار رویاهام ، مترسكی پوشالیه  

این روزا، انگار ازین ، عالم و آدم بریدم

از تموم خوش به حالی هام ، دیگه دست كشیدم  

این روزا ، عطر اقاقی رو ، دیگه دوست ندارم

یا اگر دارم ، دیگه حتی به روم نمیارم  

این روزا ، توی دلم ، صدای غم رو میشنوم

میگه بعد ازین میام ، هر روز بهت سر میزنم

این روزا ، عشق و یقین ، از دل من فراریه

قصه ی تحمل هم ، حكایتی تكراریه  

این روزا ، هیچ قسمی رو ، دیگه باور ندارم

اعتقادی هم به عشق و ، یارو یاور ندارم  

این روزا ، شك میكنم ، به پاكیه زلال آب

حتی حرمت نداره ، دیگه برام تعبیر خواب

این شبا ، حتی چشام ، خوابهای رنگی ندارن

همه شون سیاه سفیدن ، كه قشنگی ندارن  

این شبا ، آسمون دلم ، چقدر بی ستارس

قصه های شب من ، همش كم و نیمه كارس 

این شبا ، دیوهای قصه هام ، دیگه دود نمیشن

كه جاشونو ، به فرشته های مهربون بدن  

این روزا ، صدای بارونم دیگه تكراریه

مثل ضجه های اون ، ساعتهای دیواریه  

ساعتی كه تیك تیكش ، قلب سكوت و میشكنه

قصه ی رفتن عمرو ، داره فریاد میزنه  

این روزا ، فكر میكنم ، فقط باید دعا كنم

اونی رو كه گم شده توی دلم ، صدا كنم  

شاید آفتابی بشه ، تو شب یلدای دلم

شایدم حل بكنه ، اینهمه درد و مشكلم

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

در دو چشمش گناه می خندید شنبه سی ام شهریور 1387 12:37

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

نمي دانم سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 14:36

نمي دانم اگر يك بار ديگر خلق مي گشتم
اگر يك بار ديگر نوجوان و كودك مي گشتم
كدامين راه را از نو مي رفتم
و يك بار و صد بارو هزاران بار مي رفتم
نمي دانم چه مي كردم
چه مي خواندم
چه در اين عالم بي ريشه و بنياد مي گشتم
نمي دانم
مرا باور كن محبوب!
تورا سوگند بر آنچه مي پرستي هرگز نمي دانم
چه مي كردم؟
كه اكنون هم نمي دانم
كه خوبي و بدي با هم چگونه فرق مي دارند؟!
كه هرگز يك بد مطلق به چشمانم نمي آيد!
چنانكه عشق و احسان و نكو كاري
ولي بگذار آري خاطرم آمد
اگر يك بار ديگر فرصت ديدار مي ديدم
روي كودك پرشور قلبم را
به آب پاك ايمان بارها مي شستم
و هرگز از كسي خاطر نمي خستم
و شيرين مي شدم برتلخي فرهاد
كه فرهاد مرا ديگر غم اين بيستونها،نشكندهرگز
و ليلي مي شدم شايد
كه مجنون بار مجنوني خود از دوش برگيرد
نمي دانم
ولي ديگر به غصه جرات جولان نمي دادم
و با اميد بر اوكه
زمرده حي و از حي مرده مي سازد
به هر روزي كه مي آمد حضوري تازه ميدادم
و هر دم شكر مي كردم خداي غصه هايم را
..................................

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

در انتظار خوابم و صد افسوس یکشنبه هفدهم شهریور 1387 12:57

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

« چه کسی می داند ؟ » دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 12:52

« چه کسی می داند ؟ »

 گاه گاهیست در این تنهایی

قفس مرغ دلم میشکند

دل رنجیده و آزرده من از غم جور زمین پر درد است 

با نوایی آرام از خودش می پرسد :

« که چرا ، سهم من از این همه دنیا این است.....! ؟ »

قفسی تار و سیاه ،بغض و طوفان صدایی در راه

و سکوتی مبهم.......!

همه جا سرد و کبود،همه جا رنگ و ریا ،همه درگیر خودند ، آدمک ها بیمار. 

رخوتی جانفرسا میدود در جانم

کوره راهی تاریک در پس این شام است .

چه دراز است امشب ، خسته ام از همه کس

خسته ام از همۀ عالم و آدم امشب . 

چقدر فاصله مانده به سحر ؟                                چه کسی می داند ؟ 

می رو م از پس هیچ ، می روم در پی باد ، چون نهالی بی جان ،

در مسیری خاموش ، در شبی خوابیده .....

کاش می دانستم من به دنبال چه ام....؟

§        باز دل میگوید : «من به دنبال سحر میگردم ،

تا که شاید ببرد از دوشم ،بار سنگین غم شب ها را . »

-         جانم از عشق تهی ،دلم از تاول و درد لبریز است . 

عده ای می گویند : « با ورود عشق است که سحر می روید . »

چه کسی می داند ؟

در شب قیراندود ،که زمان خوابیده ، من ودل بیداریم ، من و دل تنهاییم .

مردمان غرق خوشی ، پای کوبان و رها ،از غم جور زمین ، و نقابی در رو........

-         که نمایان نشود چهره منفور وجود .

و بگویند با خود که همه خوبیم ، خوب .

چه کسی می داند ؟

پشت آن نقش ونگار ، چه کسی خوابیده . 

طرحهایی زیبا ، چهره هایی خندان

صورتک ها همه دوست ، مهربان و آرام 

تو به خود پاسخ ده : چقدر فاصله است از تو تا آن طرحی که سحر گاهان می زنی بر صورت ...؟

........

دل من می خواهد سحری را بیند که همه خود هستند ، نه نقابی زیبا .

سحر من این است .....! 

دل رنجیده من باز هم می پرسد :

« می رسد این سحر از پشت شب تار و کبود ؟

می رسد آن روز ؟ »

....

تو در این باره چه می گویی...! ؟

چه کسی می داند ؟

........

چه دراز است امشب .

خسته ام از همه کس ، خسته ام از همۀ عالم و آدم امشب .

همه در خواب شبند ، همه فارغ ز خیال

من و دل بیداریم ، من و دل تنهاییم ،

و « ستاره » که ندارد سویی در شب تار دلم .

چه کسی می داند ؟

....

....

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

گل من قلبت را به خداوند سپار یکشنبه بیستم مرداد 1387 9:20

گل من قلبت را به خداوند سپار
آن همه تلخي و غم،اين همه شادي و ايمانت را
گاهي از عشق گذر كن و دلت را بسپار
به خداوندي كه
خوب مي داند گل من
سهم تو از دل چيست
گاه دلتنگ شوي
گاه بي حوصله و سخت و غريب
و زماني را هم،غرق شادي و پر از خنده و عشق
همه را اي گل ناز،به خداوند بسپار
خاطرت جمع عزيز،كه عدالت خصلت مطلق اوست....
گل نازم اينبار
چشم دل را وا كن
دست رد بر دل هر غصه بزن
حرفهايت را ،گرم و آرام و بلند،به خداوند بگو
عشق راتجربه كن
حرف نو را اينبار ،از لب شاد چكاوك بشنو
قطره آبي بچكان،بر كوير دل و بر باير اين عاطفه ها
گل من در اين سال كه پر از روز و شب است
و پراز خاطره هايي تازه
چشم دل را نو كن
و شبيه شب و شبنم،غرق موسيقي باش
لحظه ها مي گذرند،تند و بي فاصله از هم
مثل آن لحظه كه ديروز شد و
مثل آن روز كه انگار گلم
هرگز از راه نرسيد
آري اي خوب قشنگ
زندگي آمدن و رفتن نيست
خاطره ها هستند، گاه شيرين و گهي تلخ و غريب
بهتر آن است كه در روز جديد
فكر را نو بكنيم،عشق را سر بكشيم
و دل تار غمين را
بنشانيم سر سفره نور
خانه ايش را بتكانيم و سپس
هردو پنجره را،سوي چشمان خدا وا بكنيم
روز نو آمده است
و بهار هم امسال،مثل هر سال از آغوش خدا مي رويد
كاش اينبار گلم
با دل گرم زمين عهد بنديم دگر
قدر بودن ها را،خوب تر مي دانيم
و خدا را هر روز،از نگاه همگان مي خوانيم
فاصله بسيار است،بين خوبي و بدي مي دانم
ولي اي ماه قشنگ
آنچه در ما جاري است،اين همه فاصله نيست
چشمه گرم وصال است و عبور
زندگي مي گذرد تند و آسان و سبك
عاشق هم باشيم،عاشق بودن هم
عاشق ماندن هم،عاشق شادي و هر قصه و غم
روز نو هر روز است
فكر را نو بكنيم
عشق را سر بكشيم
زندگي مي گذرد
تند،آسان و سبك

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

از من نپرس... یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 8:11

از من نپرس که چرا تو خورشید شدی و من سایه

اگر عمق فاصله ها زیاد است و دستهای تو دور،تقصیر من نیست...عزیز دل...

از من نپرس که چرا همیشه آخر کوچه های پرسه و ترانه،

من می مانم و یک جفت دست منتظر

یک جفت نگاه خسته....

از من نپرس که چرا از این همه حرفهای نگفتنی لبریزم...من بی تقصیرم مرد رویاهای هر لحظه....

بیهوده لجام تقصیر را به گردن تقدیر نینداز،اگر من

اینجا بین حصار غربت و دوری ماندم و تو به آغوش فردا های نیامده پناه بردی....

راستی هنوز که اردیبهشت خاطره هایمان را از یاد نبرده ای؟

آن رز قرمزی که با شرمندگی تقدیمت کردم چطور؟

یادت هست که گفتی برای همیشه پیشت نگاهت نگاهش می داری؟

حالا هر وقت دل تنگ طنین تبسمت می شوم

هر وقت دلم هوای سادگی روز دیدارمان را می کند

همدمم همان یک تکه کاغذی می شود که من گفتم و تو نوشتی :

"از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند"

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

بخوان... سه شنبه هشتم مرداد 1387 22:24

بخوان در چشم من نقش تمنايي كه من دارم
ببين در موي خود اشفته رويايي كه من دارم
گرآزارم دهي كز حلقه عشق تو بگريزم
ندارد تاب رفتن ناتوان پايي كه من دارم
خدا را اي اميد من خريدار وفايم شو
كه يابد گرمي بازار كالايي كه من دارم؟
مرا از قلب بي آرام بيدارم عجب آيد
كه خوابش در نمي گيرد به لا لايي كه من دارم
فغان از بخت بد كز شعله هاي تابناك دل
نمي يابد فروغ اين تيره شبهايي كه من دارم
خدا يا همدمي كن ماه من با من كه در دنيا
نگيرد با كس الفت روح تنهايي كه من دارم
نگردد بر زبان آزاده را جز آرزو حرفي
بخوان در چشم من نقش تمنايي كه من دارم

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

در آرزوي تو بودم... یکشنبه ششم مرداد 1387 17:52

گذشت عمري و عمري به جستجوي تو بودم
نديده روي تو در آرزوي روي تو بودم
نمي شناختمت ليك دل زمهر تو پر بود
نديده بودمت اما اسير موي تو بودم
نبود عكس تو الا به كارگاه خيالم
نديده طالب نقش رخ نكوي تو بودم
نشد زصحبت تو هيچ گاه محفل من گرم
ولي هميشه به دل گرم گفتگوي تو بودم
به عشق هركه سپردم دل از تو داشت نشاني
به كوي هركه گذشتم به ياد كوي تو بودم
تو نيم گمشده، من نيمه جدا از تو يك عمر
تو در پي چو مني ،من به جستجوي تو بودم
شباب من چو شباب تو رفت و در همه ايام
تو در خيال من و من در آرزوي تو بودم

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

گفتی... پنجشنبه سوم مرداد 1387 12:43

گفتي بگوي عاشق و بيمار كيستي ؟
من عاشق توام تو بگو يار كيستي؟
بستي ميان به كينه كشيدي زغمزه تيغ
جانم فدات در پي آزار كيستي؟
دارم دلي زهجر تو هردم فگارتر
تا خود تو مرهم دل افگار كيستي؟
هر شب من و خيال تو و كنج محنتي
تو با كه اي و مونس و غمخوار كيستي؟
من با غم تو يار به عهد و وفاي خويش
اي بي وفا تو يار و وفادار كيستي؟
تا چند گرد كوي تو گردم گهي به پرس
كاينجا چه مي كني و طلب كار كيستي؟
"جامي" مدار چشم خلاصي ز قيد عشق
انديشه كن به ببين كه گرفتار كيستي؟

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

 

شب در پیش است، همه خاموشند، خفته، اما من بیدارم.

چشمان بیدارند، دستانم قلبم ذهنم.

هرچه قدر خسته، رنجیده، غمگین، اما می خندم تا تو غمگین نباشی،

تا تو دردت را فراموش کنی،

دستان را می گیرم تا بدانی در این تنهایی و سکوت تنها نیستی.

من سپیده صبح را در کنار تو تجربه خواهم کرد.

ما خورشید را باهم به نظاره می نشینیم تا باور کنیم

پایان شب سیاه سپید است.....................................

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

شعری ارسالی از نازنین خانم! شنبه بیست و دوم تیر 1387 15:35

رفتنت آغاز یک ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمهای تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن
آرزو داری که دیگر برنگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی
گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

آموخته ام پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 11:20

آموخته ام

او که می گوید
خطوط خسته ی موازی
هرگز به آن بوسه ی مشترک نمی رسند
چیزی از امتداد حوصله ی نقطه ها
در خواب سربسته ی این دایره نمی داند
ورنه می فهمید
مخفی ترین مگوهای پرگار
در گردش نابه هنگام کدام حادثه پنهان است
اگر پروانه از اشتیاق عجیب رهایی نبود
چطور می توانست
در وهم خاموش پیله
از عطر نور و نماز نرگس باخبر شود ؟
من این راز به هر کس مگوی معمولی را
از اصرار اینه بر شکستن خویش آموخته ام
که عشق مکافات زنانه ترین رویاهای آدمی ست
پس تو ، قیچی پرگوی بی خبر
رحمت این همه حذف بی چرا را چه می کشی ؟
در بارش بی قرار این همه نقطه چین
دیگر دست خط حرام هیچ علاقه ای
سنگسار نخواهد شد

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

بنام انکس... دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 15:53

بنام آنکس که اگر

حکم کند

همه ما محکومیم

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

تو میگی... یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 12:44

تو میگی

 

تو میگی بارون رو دوست داری اما وقتی بارون میاد چترت رو باز میکنی

 

تو میگی باد رو دوست داری اما وقتی باد میاد پنجره ها رو میبندی

 

تو میگی آفتاب رو دوست داری اما وقتی می تابه پرده ها رو می اندازی

 

حالا فهمیدی که چرا میترسم وقتی میگی

 

            «  دوستت دارم » ؟!!

 

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

گـــــــــــــریز و درد یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 12:41

گـــــــــــــریز و درد

رفتـــــم، مرا ببــخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گـــــریز برایم نمانـــــــده بود

این عشــــق آتشــــین پر از درد بی امیــــد

در وادی گنــــاه و جنــــونم کشانــــــده بود

رفتــــــم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشک های دیده ز لب شستـــــشو دهــــم

رفتـــــــم که ناتمام بمانم در این ســـــــرود

رفتـــــــم که با نگفته به خود آبــــــرو دهـم

رفتــــم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود

عشـــــــق من و نیــاز تو و سوز و سـاز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بیرون فتــــــــاده بود به یکـــــــباره راز ما

رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لا به لای دامن شبــــــرنگ زندگـــــــی

رفتــــم، که در سیاهی یک گور بی نشــان

فارغ شوم ز کشمـــکش و جنگ زندگـــــی

من از دو چشم روشن و گریـــان گریختـم

از خنده های وحشــــی طوفان گـــــریختم

از بســـــتر وصال به آغوش سرد هجــــر

آزرده از ملامت وجـــــدان گـــــــــریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بســوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیـــــر

میخواستم که شعله شوم سرکــــشی کنــم

مرغی شدم به کنج قفـــس بسته و اسیـــر

روحی مشوشم که بشی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخــــی گــــــــریستم

نالان ز کرده ها و پشــــیمان ز گفتـــه ها

دیدم که لایق تو و عشــــــــق تو نیســـتم

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

بگذر زمن اي آشنا ... شنبه یازدهم خرداد 1387 8:37

بگذر زمن اي آشنا
چون از تو من ديگر گذشتم
ديگر تو هم بيگانه شو
چون ديگران با سرگذشتم
مي‌خواهم عشقت در دل بميرد
ميخواهم تا ديگر در سر يادت پايان گيرد
هر عشقي مي‌ميرد خاموشي مي‌گيرد
عشق تو نمي‌ميرد
باور كن بعد از تو ديگري در قلبم
جايت را نمي‌گيرد

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

 

If you can get vicinity to modesty, you will capture glory


Don t wait for success and progress to visit you . welcome opportunities yourself


Learn to listen carefully, opportunities sometimes get involved with soft voice

( ادامه و ترجمه متن ها در ادامه مطلب...)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

من چه سبزم امروز دوشنبه ششم خرداد 1387 9:18

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است !

زندگي خالي نيست :

مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست .

آري

تا شقايق هست ، زندگي بايد کرد .

 

در دل من چيزي است ، مثل يک بيشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم ، که دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه .

دورها آوايي است ، که مرا مي خواند .

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

زندگی... یکشنبه پنجم خرداد 1387 10:30

زندگی ، هر چه را که بخواهی همان را به تو می دهد

چشمانت را باز کن

دلت را بیدار کن

رویاهایت را صدا کن

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

اگه از عشق میشه قصه نوشت میشه از عشق تو گفت... سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 11:50


اگه از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت
میشه با ستاره های چشم تو
مغرب نو مشرق نو برپا کرد
میشه از برق نگات
خورشید و خاکستر کرد
میشه از گندمیای سر زلفت
یه عالم شعر نوشت
آره
از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
آره از عشق تو مردن داره
میشه از عشق تو مرد و
دیگه از دست همه راحت شد
میشه از عشق تو مرد و
دیگه از دست تو هم راحت شد
آره
از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
اگر از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت
...

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

نامه‌اي براي تو... دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 8:4

نامه‌اي براي تو...
اين ترانه بوي نان نمي‌دهد / بوي حرف ديگران نمي‌دهد
سفره دلم دوباره باز شد / سفره‌اي كه بوي نان نمي‌دهد
نامه‌اي كه ساده و صميمي است / بوي شعر و داستان نمي‌دهد...
.... با سلام و آرزوي طول عمر / كه زمانه اين زمان را نمي‌دهد
كاش اين زمانه زيرورو شود / روي خوش به ما نشان نمي‌دهد
يك وجب زمين براي باغچه / يك دريچه آسمان نمي‌دهد
وسعتي به قدر جاي ما دو تن / گر زمين دهد زمان نمي‌دهد
فرصتي براي دوست داشتن / نوبتي به عاشقان نمي‌دهد
هيچ كس برايت از صميم دل / دست دوستي تكان نمي‌دهد
هيچ كس به غير ناسزا تو را / هديه‌اي به رايگان نمي‌دهد
كس ز فرط هاي و هوي گرگ و ميش / دل به هي هي شبان نمي‌دهد
جز دلت كه قطره‌اي است بيكران / كس نشان ز بيكران نمي‌دهد
عشق نام بي‌نشان است و كس / نام ديگري بدان نمي‌دهد
جز تو هيچ ميزبان مهربان / نان و گل به ميهمان نمي‌دهد
نا اميدم از زمين و از زمان / پاسخ نه اين، نه آن.... نمي‌دهد
پاره‌هاي اين دل شكسته را / گريه هم دوباره جان نمي‌دهد
خواستم كه با تو درددل كنم / گريه‌ام ولي امان نمي‌دهد....
(قيصر امين پور)

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

من كاري ندارم با اشكهاي تو پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 12:5

من كاري ندارم با اشكهاي تو

 من نميميرم ديگه براي تو


من نميريزم اشكي به پاي تو

من خسته شدم ديگه به جون تو


من جون سپردم توي زندون تو

من مي‌خوام برم ديگه بدون تو


اينو مي‌دونم بدون تو شبها با غمها مهمونم

تو نباشي پيشم بي تو من ويرونم


خداحافظ اي يا رمهربونم


حالا كه رفتنيم با كوله بار خاطره

 نمي خوام حتي بياي يه لحظه پشت پنجره


به خدا راه من و تو عزيزم جدا شده

سهم من از عشق تو گريه بي‌صدا شده


نه ديگه نميشه با تو نميشه ميدونم نميتونم

 نه ديگه نميشه واسه هميشه بزار تنها بمونم

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

بگذر زمن اي آشنا جمعه ششم اردیبهشت 1387 22:47

بگذر زمن اي آشنا
چون از تو من ديگر گذشتم
ديگر تو هم بيگانه شو
چون ديگران با سرگذشتم
مي‌خواهم عشقت در دل بميرد
ميخواهم تا ديگر در سر يادت پايان گيرد
هر عشقي مي‌ميرد خاموشي مي‌گيرد
عشق تو نمي‌ميرد
باور كن بعد از تو ديگري در قلبم
جايت را نمي‌گيرد

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

باور من اینست که ... جمعه ششم اردیبهشت 1387 22:37

The most wonderful
of all things in life,
I believe,is the discovery
Of another human being
with whom one`s relationship
has a glowing depth,beauty,
And joy as the years increase


باور من اینست
که شگفت انگیز ترین چیزها در زندگی
کشف انسانی دیگر است,
که با او,
رابطه ی انسان
در گذران سالها,
ژرفایی پرشکوه,زیبایی و سرور می یابد.

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

I love you more than "LOVE پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 9:0

It is impossible to capture in words

نمی توان درواژه ها گنجاند

The feeling I have for you

احساس من را به تو

They are the strongest feeling that I

احساس من به تونیرومندترین احساسی است

Have ever had about

که تاکنون داشته ام


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

رویای شیرین یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 17:48

رویای شیرین

خواب دیدم آسمان شد واژگون
و زمین شد نیلگون نیلگون

خواب دیدم قلب ها آبی شدند
دیده هامفتون بی خوابی شدند

خواب دیدم مردم بیرنگ را
روزهای بی نبرد و جنگ را

خواب دیدم چشمهای پاک را
مردم پیوسته با افلاک را

خواب دیدم میل بیداریم نیست
با زمین وزندگی کاریم نیست

مست شد چشمان خواب آلوده ام
" باز دیدم در زمین آسوده ام "

 

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

بخشی از یکی از ترانه های معین چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 8:33

برای من نوشته گذشته ها گذشته‚تمام قصه ها هوس بود‚
برای او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود‚
کاشکی خبر نداشتی دیونه ی نگاتم‚
یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم‚
کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم‚
کاشکی نگفته بودم تا وقتی جون دارم باهاتم‚
نوشته: هر چه بود تموم شد‚
نوشتم: عمر من حروم شد‚
نوشته: رفته ای ز یادم‚
نوشتم: شمع رو به بادم‚
نوشته: در دلم هوس مرد‚
نوشتم :دل توی قفس مرد‚
کاشکی.........

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

عشق... یکشنبه هجدهم فروردین 1387 9:29

در حاليکه لبانم بسته است و خاموشم
براي تو من زنده ام
در حاليکه اشکهايم را پنهان ميکنم
اما در دلم فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
زندگي آورده است کتاب روزهاي گذشته را
و خاطرات بسياري مارا احاطه کرده است
بي پرسش چه بسيار پاسخ يافتم
ديديم که چه ميخواستيم و چه به دست آورديم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
چه بگويم که دنيا با من چه عداوتي کرد
حکم کرد که من زندگي کنم اما بدون تو
نادان است آنکه بگويد تو براي من غريبه اي
مردم چه بسيار بر ما ستم کردند عزيزم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

برای آنکه... شنبه هفدهم فروردین 1387 22:37

برای آنکه بگویی " سلام" باید دلی مهیا, زلال و صادق داشت.


برای آنکه بگویی "بیا دمی و درنگی با هم باشیم"

 باید سینه ای صاف ,دستی پاک و روحی آبی داشت.


برای آنکه بگویی "بیا دوست بداریم و دوستی کنیم"

 باید که خود دوست,باید که خود عشق بود.


برای آنکه بگویی "هستی و باش" باید که خود او بود

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

...بگــذار بمیـرم جمعه شانزدهم فروردین 1387 22:13

امشب از باده خــرابم کن و بگــذار بمیـرم

غرق دریا شرابم کن و بگـــذار بمیـــــــرم

قصه عشق بگوش مــن دیوانه چــه خوانی

بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیـرم

گر چه عشق توسرابیست فریبنده وسوزان

دلخوش ای مه به سرابم کن وبگذار بمیرم

زندگی تلخ تر از مرگ بود گـر تو نباشـی

بعد از ین مرده حسابم کن و بگذار بمیـرم

پیرم و نیست دگر بیم ز دمسردی مــــــرد

گــرم رویای شبابم کــن و بگـذار بمیـــرم

خسته شد دیده ام از دیدن امواج حـــوادث

کور چنین چشم حبابم کن و بگـذار بمیـرم

تا بکی حلقه شود سر بــدر خانه بکــوبــم

از در خویش جوابم کن و بگـذار بمیـــرم

اشک گرمم که بنوک مژه شمع بلـــــرزم

شعله شو یکسره ابم کــن و بگذار بمیــرم

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

روزگاری... سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 20:51

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت


 هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت


 چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید


 خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

مازفردا نگرانیم... دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 0:1
ما ز فردا نگرانيم
كه فردا چه كنيم
زير اين بار گرانيم
كه جان را چه كنيم
تو ز من ثانيه هايي
كه نه از آن من است ميخواهي
آتشي را كه
نه در جان من است ميخواهي
 

روزگار ، روز مرا پيش فروشي كرده
دل بيدار مرا پير خموشي كرده
هيچ در دست ندارم كه به تو عرضه كنم
چه كنم نيست هوايي كه دلي تازه كنم
 
قصد من نيت آزار نبود
جنس من در خور بازار نبود
جنسم از خاك و دلم خاكي تر
روح من از تو ز من شاكي تر
جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا
                       
                                                                       مسعود فردمنش
نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

رفتی و... یکشنبه یازدهم فروردین 1387 23:56

                             رفت‍ی و خاطره های تو نشسته تو خيالم

                                        بی تو من اسير دست آرزوهای محالم

                                 ياد من نبودی اما من به ياد تو شكستم

                              غير تو كه دوری از من دل به هيچ كسی نبستم

                                 هم ترانه ياد من باش, بی بهانه ياد من باش

                                  وقت بيداری مهتاب, عاشقانه ياد من باش

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

روز و شبم را ... یکشنبه یازدهم فروردین 1387 12:8
روز و شبم را

پشت پنجره ای رو به جنوب می گذرانم!

می گویند بی کاره ام!

اما من !

با همه پرنده های محله مان می پرم !

و با همه ابرهای سفید پوست و سیاه پوست اسمان شهرمان در سفرم !


نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

هرکس... شنبه دهم فروردین 1387 0:12

هر كس كه گفت بهر تو مردم دروغ گفت

 

من راست گفته ام كه براي تو زنده ام ....

 

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

بی تو ... چهارشنبه هفتم فروردین 1387 22:35

 بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

                                             مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

         تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

                                            سایه در سایه این ثانیه ها خواهم مرد

          شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

                                            موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

           گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

                                            بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

             


نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

انتظار... سه شنبه ششم فروردین 1387 12:37

دردیست انتظار که درمان آن تویی

این درد تلخ بی تو مداوا نمیشود

چشمان منتظر همه تقدیم چشم تو

امروز بی حضور تو فردا نمی شود...

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

کاش می شد... سه شنبه ششم فروردین 1387 12:35

کاش می شد که هیچ کس تنها نبود

کاش می شد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو می مانم ولی

رفتی و گفتی که اینجا جا نبود

سال های سال تنها مانده ایم

شاید این رفتن سزای ما نبود

من دعا کردم برای بازگشت

دست های تو ولی بالا نبود

باز هم گفتی که فردا می رسی

کاش روز دیدنت فردا نبود

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |

انتظار... سه شنبه ششم فروردین 1387 12:6

انتظار... قصه ی تلخ چشمان خیس جاده هاست ...

انتظار... نغمه ی پر زدرد قناریهاست ...

انتظار تپش ثانیه هاست ...تیک تیک ساعت است ...

انتظار... منم و پنجره و شبهای بی مهتاب ...

انتظار... آسمان است که پر ستاره شده امشب و منم که بی قرار میشمارم آنهارا...

یک... دو ... هزار ... دو هزار ...

انتظار... قطره های اشک من است و عکس تو که مدتهاست بر کنج اتاق گرد گرفته ام کز کرده است ...

انتظار... گذر کند لحظه های بی توست ...

انتظار... یک قصه ی بی پایان و گنگ و مبهم و نا معلوم !!!

انتظار... آغاز قصه ی پر از درد من و توست ...

 

نوشته شده توسط مسعود  | لینک ثابت |