در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب
نمي دانم اگر يك بار ديگر خلق مي گشتم
اگر يك بار ديگر نوجوان و كودك مي گشتم
كدامين راه را از نو مي رفتم
و يك بار و صد بارو هزاران بار مي رفتم
نمي دانم چه مي كردم
چه مي خواندم
چه در اين عالم بي ريشه و بنياد مي گشتم
نمي دانم
مرا باور كن محبوب!
تورا سوگند بر آنچه مي پرستي هرگز نمي دانم
چه مي كردم؟
كه اكنون هم نمي دانم
كه خوبي و بدي با هم چگونه فرق مي دارند؟!
كه هرگز يك بد مطلق به چشمانم نمي آيد!
چنانكه عشق و احسان و نكو كاري
ولي بگذار آري خاطرم آمد
اگر يك بار ديگر فرصت ديدار مي ديدم
روي كودك پرشور قلبم را
به آب پاك ايمان بارها مي شستم
و هرگز از كسي خاطر نمي خستم
و شيرين مي شدم برتلخي فرهاد
كه فرهاد مرا ديگر غم اين بيستونها،نشكندهرگز
و ليلي مي شدم شايد
كه مجنون بار مجنوني خود از دوش برگيرد
نمي دانم
ولي ديگر به غصه جرات جولان نمي دادم
و با اميد بر اوكه
زمرده حي و از حي مرده مي سازد
به هر روزي كه مي آمد حضوري تازه ميدادم
و هر دم شكر مي كردم خداي غصه هايم را
..................................
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان






